تبليغاتX
در رهگذار باد

در رهگذار باد

"ما اگر پنجره ها را بستیم باد بی تقصیر است"

من برگشتم...

 

چه می شد که مرزی نمی بود برای نثار محبت وعشق آخرین حرف ما بود.
چرا که نه......؟؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 21:19  توسط n.s  | 

عروسک کوکی

 

بيش از اين ها، آه، آري
بيش از اينها مي توان خاموش ماند

 

مي توان ساعات طولاني

با نگاهي چون نگاه مردگان،ثابت

خيره شد درشكل يك فنجان

در گلي بي رنگ بر قالي

در خطي موهوم بر ديوار

 

مي توان با پنجه هاي خشك

پرده را يكسو كشيد وديد

......................................

                                فروغ فرخزاد

 

اره من ساكت مي مونم ،تا...........برام دعا كنيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 20:58  توسط n.s  | 

خواب

 

تیک تاک ،تیک تاک
زمان چه احمقانه می گذرد!
دروغ ،صداقت،پاکی،عشق،نفرین.....
         حالم دارد به هم می خورد

صورتم را با سیلی سرخ می کنم
وهربار به آینه نگاه می کنم
اصلا"به آینه چه من خوابم نمی برد
در ودیوار وپنجره هم بی تقصیرند
انگار دیگر صدای خنده ی نشگی آقا سیروس هم نمی آید

          نفرین بر این شب ساکت،سرد،بلند، پوچ.........
     سکوت
     سکوت
     سکوت
     ودیگر هیچ!!!
من خوابم نمی برد.....
                                 ۲۰/۰۲/۸۵

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 6:14  توسط n.s  | 

رهگذر

 

 می رفت وفریاد می زد:
         من سهمی از ابر و آیینه دارم
وآسمانی بلند
که هرگز بی اجازه ی دیدگان من 
بارانی نخواهد شد!!! 
        کاش با او همسفربودم.......کاش...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:42  توسط n.s  | 

رویا

 

باز می خواند مرا همان نگاه آشنا
باز می شنیدم ترانه را
دوباره غرق می شدم در آن نگاه آتشین
دوباره مست می شدم از آن صدای دلنشین
توبودی ونگاه من
          رویای فرداهای من
من بودم و چشمان تو
          بوسه بی امان تو
گرمی بازوان تو گرم تر از نگاه تو
نوازش دستان تو
می برد مرا 
          به سبزه ها دریاچه ها به هر کجا
آرام می گفتی به من
          با من بمان بامن بمان
هر چه سرود زندگیست
          با من بخوان با من بخوان
سرخ شده بود صورت تو از شرم گونه های من
          خدای من خدای من
پر می کرد زمانه را صدای قاه قاه ما
خش خش برگ های خزان به زیر گام های ما
می رخساند نسیم باد لختی گیسوان من
زمزمه ای به زیر لب
          ای جان من ای جان من 
برد مرا به سمت خویش نسیم باد بی امان
رفتی از کنار من
         آه ای خدا رویای من رویای من 

     ۰۷/۰۸/۸۳ 
اولین سروده من یادگار یک اشتباه ...یک.....تقدیم به تمامی دوستان                              

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 19:16  توسط n.s  | 

 اگر ممکن است فقط برای چندلحظه گوشهایتان را به شیشه پنجره
بچسبانیدبله صدای پای بهار خیلی وقت است که شنیده می شود.
صدا خیلی دور نیست از همین نزدیکی ها می آید  در چند قدمیتان
بهار آمده است بدون این که متوجه باشید .اصلآ تا بحال پنجره را باز
کرده اید ؟ خواسته اید بدانید بیرون پنجره چه دارد می گذرد؟
شاید هم زیاد برایتان مهم نباشد وبا خود بگوییدما هنوز نمی دانیم
که این طرف پنجره دارد چه اتفاقی می افتد حالا....
آره ما هنوز این را هم نمی دانیم .اما تاکی ....
با نوشتن برای خودمان وخواندن برای خودمان و گفتن برای خودمان
هیچ مشکلی حل نمی شود . بیایید پنجره را باز کنیم بگذاریم برای
چند لحظه هم که شده  هوای بهاری وارد اتاقمان شود هیچ اتفاقی
هم نمی افتد اگر  با یک دستمال سفید تمام  غبار ها را  پاک کنیم 
 اصلآ قرآن وجانمازتان راهم لب طاقچه بگذاریم تا دیگر هیچ سیاهی
جرات آمدن به اتاق را نداشته باشد اگر هم خواستیم یه شمعدانی
کوچک هم همان اطراف لب طاقچه قراردهیدخدا راچه دیده ایدشاید
یه روزی شکوفه ای داد که لبخند رهگذری را بر لبش آوردبیایید برای
اطمینان تا نیمه از پنجره سرمان را بیرون ببریم چند تا نفس عمیق
بکشیم و یه فریاد بلند  . آره  یه  فریاد بلند  بگذارید به جای این که
بگویند دختر/پسر همسایه مثل همیشه آرام می آید وآرام می رود
بگویند دختر/پسر همسایه فریاد زد........

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 22:3  توسط n.s  | 

پرنده فقط یک پرنده بود

پرنده گفت :چه بويي،چه آفتابي،آه
بهار آمده است
ومن به جستجوي جفت خويش خواهم رفت.

پرنده از لب ايوان پريد،مثل پيامي پريد و رفت

پرنده كوچك بود
پرنده فكر نمي كرد
پرنده روزنامه نمي خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمي شناخت.........
                       پرنده آه فقط يك پرنده بود
  

 

                

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 7:12  توسط n.s  | 

فریادی...

 

مرا عظیم تر از این آرزویی نمانده است
که به جستجوی فریاد گمشده برخیزم.

با یاری فانوسی خرد
یا بی یاری آن
در هر جای این زمین یاهر کجای این آسمان.

فریادی که نیمه شبی
از سرندانم چه نیاز ناشناخته از جان من برآمد
وبه آسمان ناپیدا گریخت...

ای تمام دروازه های جهان!
مرا به باز یافتن فریاد گم شده ی خویش
مددی کنید!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 7:31  توسط n.s  | 

 

نمی دانم چرا دیگر شور و شوقی برای نوشتن ندارم. انگار صبر من هم
دارد تمام می شود.شده تا حالا مدت طولانی رابه انتظار بنشینید ولی
آخرش نفهمیدمنتظر چه بوده اید؟؟!! یا دلتان خواسته فریاد بزنید طوری
که همه بشنوند ولی فقط سکوت کنید...؟؟؟!! آیا اصلا" تا بحال بوده که
بخواهیدبه کسی کمک کنید ولی هیچ کاری از دست شما بر نیاید؟؟
شاید خنده تان بگیرد ولی من...

                        من پرپر شدن احساس یک نفر رادیدم

من فقط نگاه کردم...لعنت به من .لعنت به زندگی. لعنت......
                                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 19:51  توسط n.s  | 

Image hosting by TinyPic

بستر مرگت

تورا به صبحی دوباره فرا می خواند

آنجا که غروب مکدرش عذابت نمی دهد

و هر چه در خاک خلاصه می شوی

فنا نمی شوی... دوباره میشوی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 21:41  توسط n.s  |